تبليغاتX
پشت صحنه ی دنیای ما
 
زندگی هر جور که باشه میگذره
   
 

به نام نوازنده ی گیتار زندگی

دنیا رو بد ساختن...اونی که دوستش داری دوست نداره...

اونی که دوست داره تو دوستش نداری...

و اون دو نفری که عاشقانه یکدیگرو می خوان به احترام قانون زندگی به هم نمی رسن

...

گناهي ندارم ولي قسمت اينه

كه چشماي كورم به راهت بشينه

براي دل من واسه جسم خستم

مني كه غرورو تو چشمات شكستم

سر از كار چشمات كسي در نياورد

كه هركي تورو خواست يه روزي بد آورد

براي دل من واسه جسم خستم

مني كه غرورو تو چشمات شكستم

واسه من كه برعكس كار زمونه

يكي نيست كه قدر دلم رو بدونه

گناهي ندارم ولي قسمت اينه

كه چشماي كورم به راهت بشينه

هنوزم زمستون به يادت بهاره

تو قلبم كسي جز تو جايي نداره

صداي دلم ساز ناسازگاره

سكوتم به جز تو صدايي نداره

تو خواب و خيالم همش فكر اينم

كه دستاتو بازم تو دستام ببينم

              ولي حيف از خواب پريدم كه بازم          

با چشماي كورم به راهت بشينم

 

دلم خیلی تنگه...واسه همه ی روزای رفته...واسه اشتیاقی که برای سفر به اصفهان

 

داشتم...واسه شوقی که تو بازار برای اومدن فازی داشتم....اما حالا...حالا خیلی

 

وقته که دیگه نمی تونم ببینمش...شاید واسه ۱ ماه دیگه...۱۰ ماه دیگه ...شایدم ....

 

خیلی دلم براش تنگ شده...تنها راهی که از هم خبر داریم سیمای مخابرات و همراه

 

اوله...تنها راه اس ام اسه...بعضی وقتا هم حرف زدن و خیلی کم چت کردن...

 

تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد...از خیلی مسائل دور شدم....

 

این آپمم فقط واسه اینه که به فائزه بگم هنوزم عاشقونه دوستش دارم...

 

هنوزم بهترین دوستمه...هنوزم واسه دیدنش لحظه شماری می کنم...

 

اامسال کنکور داره...واسش دعا کنید....اون بهترینه...باور کنید...

 

امیدوارم همین موقع سال دیگه که شد بهم بگه رتبه ی اول کنکور شده ...

 

خانم مهندس....اگه بیاد تهران...اگه بیاد تهران...خدایا!

 

خدایا!به فائزم کمک کن!کمکش کن که بهترین رتبه رو بیاره!

 

خیلی دوستت دارم عزیزم!

 

یادتون باشه هیچ وقت دوستای قدیمیتون رو فراموش نکنید...اونا جواهراتی هستن

 

که توی هر کوی و برزنی پیدا نمی شن...

 

قصدم از این آپ فقط یادآوری این بود که بگم من هنوز هستم...

 

هنوزم همون آناهیتام...شاید کم پیدا شدم...ولی هنوزم زندمو نفس می کشم و عاشق

 

زندگی و دوستامم...

 

بازم می گم...فازی عاشقنتم

 

 

 

آناهیتا

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط آناهیتا و فائزه
 
   
 

به نام خدايي كه مي پرستيمش

 

 

من اگه نباشم کی واسه همیشه تورو می پرسته؟

 

کی برات می میره ؟کی نمی شه خسته؟

 

کی تورو می ذاره روی دو تا چشماش؟

 

کی اگه نباشی می گیره نفس هاش؟؟

 

 

يادته؟؟؟!آره همون روزو مي گم!همون روزي كه توي بازار قيصريه داشتي به مغازه ها نگاه

 

مي كردي...آره!يادته؟؟داشتي دنبال دوستي مي گشتي كه هيچ وقت...هيچ وقت از نزديک

 

نديده بوديش...

 

جالبه نه؟؟!يادته؟؟!آره همون روزو مي گم...روزي كه واسم ميل زدي و گفتي اگه خواستي

 

 شمارتو بهم بده....يادته؟؟!چطوري به هم اس ام اس مي داديم؟؟فازي با توام!چرا هيچي

 

نمي گي!؟

 

دارم با تو حرف مي زنم......!يادته؟؟!فكر مي كردم سال ها طول مي كشه تا بتونيم همديگرو

 

ببينيم....ولي......!3 سال...شايد هم 2 سال و نيم!لحظه لحظه ها رو از دور با هم گذرونديم!

 

باورت مي شه؟؟؟!!حالا هم من تورو ديدم هم تو منو...من همينم كه مي بيني...نه اون

 

عكساي رو ديوار!دلم برات تنگ شده!تا كي؟؟؟تا كي همو نمي بينيم؟؟!دلم مي خواد

 

بنويسم!همه ي خاطره هاي شيرينمون

 

توي اون دو روز رو...دلم مي خواد بگم تا شايد يه روزي چشمم بهشون بخوره و.........تا...!

 

نمي دونم..مي نويسم!من مي نويسم!كه از من يادگاري بمونه!

 

اين روزا همش فكر مي كنم شايد يه روزي نباشم!نمي دونم چرا!احساس مي كنم اون

 

 روز....دوست دارم بخونيش تا به ياد آري دوستي رو كه مي دوني هيچ وقت از يادش نمي

 

ري!

 

بهمون گفته بودن از طرف مدرسه مي خوايم بريم اصفهان!كلي ماجرا داشتيم!من نمي

 

 آم...من مي آم...مامان و بابام نمي ذارن...مي خوام بيام...دوست ندارم بيام!

 

اينا حرفايي بود كه توي دو ماه زير لب بچه ها زمزمه مي كردن!يكي مي گفت:آناهيتا مياي

 

ديگه؟؟؟!!!اون يكي:خوش نمي گذره نريم!!!يكي ديگه:تو نياي منم نمي ريم...بيا برييييييم!

 

نگين !تو مي آي؟؟؟!نه!بابام نمي ذاره!(البته نگين دو روز مونده بود كه بريم باباشو راضي

 

كردو اومد)

 

شيوا!تو مي آي؟؟!نه!اصلا مامانم اينا راضي نمي شن(شيوا نيومد)

 

مريم!تو مي آي؟؟!نه!نمي دونم!شايد(مريم هم اومد)

 

و.........!اولش قرار بود نرم!آخه شيوا تنها مي موند!ولي يه حرفي باعث شد نظرم عوض بشه

 

 و....!

دو دل بودم!مامان و بابام نمي ذاشتن!داشتم پلك مي زدم و فكر مي كردم و يه كم بغض

 

داشتم كه يهوووووووو!ياد يه دوست افتادم!آره!ياد اون دوستي كه آرزوي ديدنش رو داشتم!

 

فائزه!!!

 

 

دويدمو رفت توي دفتر مديرمون!بهش گفتم منم ميااااااام!گفت تو بايد بياييييييي!ولي آخه

 

مامانم ايناااا!مديرمون تلفن رو برداشت و ....سلام!(مامان من پشت خطه)

 

دخترمون بايد بياد اصفهان هاااا!مامانم گفت:باباش نمي ذاره بدون خانواده جايي بره!مديرمون

 

 گفت:اتفاقا ما يه مادر مي خوايم كه همراهمون بياد!شما تشريف بيارين!

 

مامان منم گفت:باشه! ميام!و...پدرمم راضي شد!وااااااااااااي!يه دفتر برداشتم و هرچي مي

 

ديدم مي نوشتم كه يادم نره واسه سفرم بردارم!

 

دو صفحه وسايل!راستش رفته بودم تو فكر كه واسه بهترين دوستم يادگاري چي ببرم!يه

 

يادگاري كه از صميم قلبم بهش بدم!

 

مي دونيد چيه!من از همه ي حشرات و حيوانات و جك و جونور ها بدم مياااااد!ولي عاشق يه

 

حشرم!عااااشقونه دوستش دارم!

 

 

روي در و ديوار اتاقم پر ه اون حشرس!كفش دوزك

 

به هركي كه خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي دوستش دارم يه کفش دوزک يادگاري مي دم

 

(کفش دوزك چوبي و كوچولو)

 

دلم مي خواست يه روزي فازي رو ببينم و بهش كفش دوزك بدم!ولي....!اون کفش دوزكا

 

 خيلي كوچولو بود!من بايد به اندازه ي علاقم نسبت به فازي يه كفش دوزك خيلي بزرگ

 

بهش مي دادم!از نظر من اون كفش دوزك نشونه ي علاقه ي شديدم به فازي جووونم بود!

 

آره !يه كفش دوزك عروسكيه بزرگ!

 

و يه كارت كه خودم درست كرده بودم و توش چندتا جمله ي كوچيك ولي با معناي بزرگ

 

نوشته بودم!و يه كفش دوزك چوبي كه اون پايين كنار امضام بود!!!

 

روز سفر فرا رسيد!دلم مي خواست بهم خوش بگذره!آخه من امسال خيلي غم و غصه

 

داشتم!غمي بزرگ كه درکش واسه همه راحت نيست!مي خواستم نفس بكشم!مي

 

 خواستم به نبود يكي عادت كنم....!

 

توي راه آهن!واي پر از چمدان هاي بچه ها شده بود!پر از ساك و كيف لب تاپ و اون وسط منم

 

 دستام پر از وسايل بود!ولي بايد مواظب ساك كادوي فازي هم مي بودم!دنبال خودم كلي

 

وسايل راه انداخته بودم!

 

3 روز...!توي راه آهن دل درد گرفتم!آخه انقدر ذوق داشتم كه صبحانه فقط يه ليوان قهوه ي

 

خالي خوردم!وااي حالا دور خودم مي پيچم!ولي خوب شدم!

 

رفتيم سوار قطار بشم!ساعت 6 و 30 صبح بود!همه نشستن سر جاهاشون!يهو 8 تا سي دي

 

 اومد طرفم!!!آره!بايد آهنگ مي ذاشتم!2 ساعت كه گذشت لب تاپم خاموش شد!شارژش

 

تموم شد!

 

 

 

حالا كجا شارژش كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!توي دست شويي يه پريز برق بود!!!خب!بيخيال!يه لب تاپ

 

 ديگه روشن كنيد!همه داشتن آهنگ هاي فيلم علي سنتوري رو نگاه مي كردن!

 

رفيق من...!سنگ صبور غم هام.....به ديدنم بيا كه خيلي تنهام!

 

توي قطار حالم بد شد!به قول يكي قطار منو گرفته بود!از بس راه مي رفتم!از اين ور به اون

 

ور!سرم داشت گيج مي رفت!رسيديم اصفهان!وااااااااااااااااااااااي چقدر هوا گرمه!!!

 

خلاصه زنگ زدم به فازي!آني !كجايي؟؟؟!يه خيابون به اسم وحيد!چه خيابون قشنگي

 

بوداااااااا!

 

 

رسيديم به هتل!هتل آزادي!خوب بود!رفتيم اتاقا رو گرفتيم و حاضر شديم براي گردش!

 

كليساي وانك...!اگه بخوام اينارو هم تعريف كنم خيلي زياد مي شه!

 

فازي گفت فردا هرجا رفتي بگو منم ميام همون جا!ما صبح مي رفتيم عالي

 

قاپو....ولي................................!من و مامانمو دوستم مسموم شديم!

 

واي من فشار افتاد و وسط اتاق از حال رفتم!سرم!واااي نه تورو خدا به من سرم نزنيد...!

 

دكتره سرم رو زدو.......!الهي بميرم واسه خودم!اينم سفر شد؟؟؟!

 

صبح من و مامانمو دوستم نرفتيم عالي قاپو!واسه نهار حالمون خوب شد و رفتيم پايين!واي

 

بچه ها ذوق كرده بودن!انگار دور از جووووووونموننناااا مرده بوديم دوباره زنده شده بوديم!

 

بعدش فازي اس ام اس داد كه بعد از ظهر مياد ميدان نقش جهان!فااااااااااااازي داشت مي

 

اومد!ما رفتيم توي بازار قيصريه!داشتيم خريد مي كرديم كه من برگشتم تا ببينم فازي اومده

 

يا نه!

 

يهووو يه دختره خوشگل و دوست داشتنی رو ديدم كه داره دنبال يكي مي گرده!اون يه نفر من بووووووودم!آني!

 

فااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااازي جوووووووووووووووووووووونم!فائزه كپ كرده بود!اولش يه

 

لحظه واستاد!پريديم بغل همديگه!مامان فازي و خواهرش هم بودن!

 

وااااي وسط بازار ما همديگرو در آغوش گرفته بوديم!مثل فيلم هندياااا!همه بهمون نگاه مي

 

كردن!دوستاي من و...!رفتيم پيش مامان من!مامانامون با هم راه مي رفتن من و فازي هم

 

باهم!

اصلا باورمون نمي شد!فازي يه كادوي خوشگل برام آورده بود!يه جعبه از صنايع دستي

 

اصفهان!خييييييييييييييلي خيليييييييي خوشگل بود!با انگشتر و دستبند!ديگه هيچ وقت

 

انگشترمو از دست در نياوردم!

 


توي مدرسه هم دستمه!با هم راه مي رفتيم!بچه هاي مدرسمون همش مي پرسيدن اين

 

 این دختر مهربون که باهاته كيه؟؟؟!بيشترشون فازي رو مي شناختن!از بس ازش حرف زده بودم...!

 

سورار درشكه شديم!۳ تايي!با عاطفه جوونم(خواهر كوچولوي فازي كه خيلي خيلي دوست

 

داشتنيه و منم عاشقشم)

 

فازي فيلم مي گرفت...هنوز نمي تونم باور كنم...نه!نمي تونم!كم كم عقربه هاي ساعت

 

موچيم داشت به سمت ساعت 5 و نيم بعد از ظهر مي رفت...لحظه اي كه من و فازي بايد جدا

 

مي شديم و من مي رفتم به سمت

 

اتوبوس كه بريم هتل...رفتيم بستي فروشي...خاله جون(مامان فازي که واقعا مهربون و گل و

 

دوست داشتنی اند) واسمون بستني خريد!

 

 

خيلي خوشمزه بود...آخه ما با هم بوديم!بعدشم...مامان من كل گروه رو(بچه هاي مدرسمون

 

رو)بستني مهمون كرد!

 

من وفازي تو اتوبوس بستني ها رو تعارف مي كرديم....همش از من مي

 

پرسيدن؟؟؟همسنته؟؟؟!رشتش چيه؟؟؟اسمش؟؟

 

خلاصه...از اتوبوس رفتيم پايين كه خدافظي كنيم...بازم آغوش گرم فازي منو پذيرفت...بهم

 

گفت فردا مياد تا سي ديه عكسارو بهم بده!

 

فردا ما بايد اتاقارو تخليه مي كرديم..ساعت 2 و نيم!فازي گفت تا از مدرسه تعطيل بشه مياد

 

هتل!واسه ناهار رسيد!از پشت شيشه ي رستوران هتل كه ديدمش دويدم كه برم و بغلش

 

كنم...

 

 

سي دي رو برام آورد...روش يه يادگاري نوشته بود كه هميشه ورد زبونم شده!

 

ديگه وقت داشت مي گذشت...ما بايد اتاقارو مي داديم...منم كه واسئلم پخش تختم بود!فازي

 

هم بايد مي رفت...چه تلخ....هر جا مي رفتيم دو نفري بشينيم يكي ميومد مي شست

 

 

پيشمون...

 

نشد با هم تنها بشیم...شايد يه روزي بشه...!الان كه دارم مي گم اشك از چشام مي ريزه!

 

فازي

 

داشت مي رفت...خيلي زود گذشت...!پايان اين ديدار!

 

هميشه به يادتم رفيق!هميشه كنارمي...حتي اگه نباشي!هميشه بهتريني!هميشه توي

 

بهترين لحظه هام به يادتم!اميدوارم يه روز تو خانوم مهندس بشي و منم خانوم دكتر و اون

 

موقع باهم تنها بشينيم و

 

از گذشته هايي كه گذشت بگيم...!از روزهايي كه نبودي ولي بودي!دوست دارم واسه

 

هميشه!فراموش نكن ياري رو كه باور كن تنهاي تنهاست و پر از شوق ديدارت!

 

 

آناهیتا 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط آناهیتا و فائزه
 
   
  این خاطره رو یه بار توی وبلاگ وحید هاشمیان نوشتم.ولی برای این که بیاد توی دفتر خاطرات من و آناهیتا دوباره مینویسمش.امیدوارم کسانی که نخوندن بخونن و خوششون بیاد

همتون من رو ميشناسين.اما هيچ كدومتون نميدونين من چه جوري به طرفداران هاشميان پيوستم!اگر برگردين به آولين آپ هاي وبلاگم ميبينين كه عكس هايي از كامران هومن گذاشتم!!!الان همه چيز رو براتون از اول توضيح ميدم!
بهزاد مجري برنامه ي شب هفتم BBCرو كه ميشناسين؟بهزاد دوست خانوادگي صميمي تررين دوست من يعني گلچهر بود!آذر سال 1384 كه كامران و هومن در لندن كنسرت داشتن من و گلچهر تصميم گرفتيم يه كارايي بكنيم!براي همين با گلچهر زنگ زديم به بهزاد و گفتيم كه تولد كامران هومن توي اين ماهه!!بهزاد هم آخر كنسرت طبق حرف ما 2 تا كيك گرفته بود و تولدشون رو جشن گرفته بود!!اونا هم از خوشحالي چند قطره اشك ريخته بودن!!!!!!!!!!كه بهزاد عكس هاشو گذاشته بود توي BBC  .البته الان BBC  فيلتر شده ولي عكس ها رو ميتونين توي سايت هواداران كامران هومن پيدا كنيدن.بهزاد آخر عكس ها هم نوشته بود:با تشكر از گلچهر و نگين كه من رو در گرفتن اين جشن ياري كردن!!خلاصه من ذوق كردم و با كمك چند تا از دوستام وبلاگمو تاسيس كردم و اول چند تا عكس از كامران و هومن گذاشتم.بعد هم چند تا از عكس هاي خود بهزاد كه براي گلچهر ميل كرده بود رو گذاشتم و زنگ زدم به خودش گفتم وبلاگمو ببينه!!!از اون جايي كه من طرفدار پر و پا قرص وحيد هاشميان بودم هميشه توي اينترنت دنبال يه مطلب تازه اي از از اون ميگشتم.تا اين كه به طور اتفاقي وبلاگ مريم رو پيدا كردم و بعد بهاران و بعد آناهيتا و كم كم كامليا و صدف و هانيه...

يه روز ساعت 12.30 ظهر كه به وقت لندن تقريبا ميشه 5 صبح زنگ زدم به بهزاد.با صداي خواب آلو گوشي رو برداشت.بهش گفتم من ديگه براي كامران هومن و شب هفتم نمينويسم!!!اونم با همون صداي خواب آلودگي گفت:براي كي ميخواي بنويسي؟؟گفتم:وحيد هاشميان.

و از اون روزه كه حتي يه آپ بدون وحيد هاشمين نكردم و تا هستم طرفدارش ميمونم...

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط آناهیتا و فائزه
 
   
 

به نام بی کران آفرین بی همتا

سردیه این نگاه و بشکن فاصله سزای مانیست

تو بمون واسه همیشه این جدایی حق ما نیست

بودن تو آرزومه  حتی واسه ی یه لحظه

می میرم بی تو

 خوندن من یه بهونس یه سرود عاشقونس

من برات ترانه می گم  تا بدونی که باهاتم

تو خوده دلیل بودنم بی تو شب سحر نمی شه

می میرم بی تو

من عشقت رو به همه دنیا نمی دم حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم

با تو می مونم واسه همیشه

خاطرات تو رو چه خوب چه بد هک می کنم  توی تنهای هام فقط به تو فکر می کنم

با تو می مونم واسه همیشه

اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم

واست می میرم جواب دنیارو می دم

با تو می مونم واسه همیشه

*********

دلم تنگه...واسه عاطفه  اي كه نيست...رويايي كه خوابه...قصه اي كه

 

آرزوس...هدفي كه دوره...

 

زندگي اي كه يه خاطرس...يه قصه...يه آرزو....

 

ديروز سر تمرين قرار بود 100 تا طناب با شنا بزنيم...استادم

 

گفت : آناهيتا آروم كار كن آسيب نبيني.

 

خواستم حرفشون رو گوش كنم...آروم كار كنم...نتونستم...يعني نشد...!!!

 

با تمام سرعتم طناب زدم...چشمامو بسته بودم كه كسي رو نبينم...وقتي صد

 

تا طناب بدون

 

وقفه رو زدم...بدونه فاصله شنا رفتم...با چشماي

 

بسته...وقتي تموم شد احساس كردم وجودم رو از دست دادم...چشمامو باز

 

كردم...استادمو جلوم ديدم...

 

گفت مگه نگفتم آروم بزن؟؟تنها جوابم اين بود: كسي كه دوست داره يه روز هادي

 

ساعي

 

بشه...

 

كسي كه دوست داره يه روزي...يه جايي...يه طوري...بره المپيك...بايد با بقيه يه فرقي

 

داشته باشه...

 

فرق منم اينه كه تا حد مرگ مبارزه مي كنم كه لايقه رسيدن باشم...

 

اين طور نيست؟؟نبايد بيشتر تلاش كنم؟؟!

 

...

خيلي وقته از خاطره ها بدم مياد...دوست ندارم باشن...دوست دارم فراموششون كنم...

 

راستش به هركسي مي رسم كه قراره يه روز ازش جدا بشم بهش مي گم بيا همين الان كه

 

زياد به هم وابسته نيستيم

 

جدا بشيم...دوست ندارم كسي مثل من تلخيه خاطراتي رو كه يه رو واسه

 

خودشون شيرين بودن رو بچشه...

 

مي خوام داستان دلتنگيمو واستون بگم...اگه خيلي دلت تنگه بخون...اگه خيلي فوتبالي

 

هستي بخون...اگه دوستم داري بخون...

 

اگه وقت نداري...دوست ندارم وقتتون رو بگيرم.

 

وقتي از بهترين دوستم (فاطمه) جدا شدم...وقتي از مدرسون واسه

 

هميشه رفت تا يه جايه ديگه درس بخونه...

 

از يكي از دوستام خواست توي اون سال  من رو تنها نذاره..نذاره تنها باشم.

 

.نذاره درد

 

جدايش رو بكشم...

 

سبا هم با جون و دل قبول كرد...چون دوست داشت يه روزي دوست صميميه من

 

باشه...ولي نمي شد...

 

وقتي فاطمه رفت انگار دنيا رو سرم خراب شد...ولي دو نفر من رو تنها نذاشتن...

 

سبا و مهسا...يه جورايي بايد بگم جواد و علي!!!ما گروه تشكيل داديم...يه گروه

 

فوتبالي...به اسم 689

 

من وحيد هاشميان بودم...سبا جواد نكونام...مهسا علي كريمي...گروه

 

هاي درسامون

 

اسمشون 689 بود...زنگاي تفريح پاي

 

تخته نكونام .هاشميان.كريمي بود...سر انگليسي معلممون هم مي دونست من بايد شماره

 

ي 9 رو بخونم...سبا شماره ي 6...مهسا شماره ي 8...

 

هر روز چند نفر مي اومدن دمه كلاسمون تا عكساي وحيد و علی و جواد رو بهمون بدن.

 

كميته ي تربيت بدني كه من رئيسش بودم از من و سبا و مهسا تشكيل مي شد.عكساي

 

جواد و وحيد و علي روي ديوار قسمت ورزشي بود...

 

همه ي مدرسه ما رو مي شناختن...هر روز سر صف اخبار ورزشي مي خونديم...هر روز

 

به ياد اون سه تا مي اومديم مدرسه كه از فوتبال و

 

اتفاقاي روز گذشته ي تيم ملي حرف بزنيم.سبا همه ي حرفاش آخرش به نكونام ختم

 

مي شد...مهسا به همسر علي كريمي (سحر خانوم) فكر مي كرد.

 

منم به وحيد هاشميان.قرار شده بود به جاي اسمامون به هم بگيم

 

جواد...وحيد...علي...يه جورايي مدرسه رو كرده بوديم كمپ تيم هاي ملي.

 

هر روز به مديرمون گفته بوديم واسمون روزنامه ورزشي بخره تا بذاريم بچه ها

 

ببينن...ولي...يادش به خير...

 

الان كه شايد ديگه تا سال هاي سال همديگرو نبينيم ياد خاطراته كلاس 7/3 مي افتم.

 

وقتي معدل امسالم 20 شد زياد خوشحال نشدم.چون ديگه بي هيچ بهونه

 

 اي نبايد تو 

اون

 

مدرسه كه بهترين مدرسه ي عمرم بود مي موندم

 

ياد سرهنگ مهسا ...ياد خبرنگار سبا...ياد دكتر آناهيتا...ياد موج

 

مكزيكي...ياد دوقولي

 

افسانه اي(آناهيتا و فاطمه).

 

به خاطره همينه كه از خاطرات بدم مياد...چون داره بهم ضربه مي زنه....

 

ببخشيد سرتون درد گرفت.

 

 

 

آناهیتا بودمااااااا

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط آناهیتا و فائزه
 
   
 

به نام تک نویسنده ی دفتر خاطرات

توی صحنه ی غریب زندگی   هممون در نقش یک بازیگریم

با همیم تو بازی های روزگار  از درون هم ولی بی خبریم

زندگی تولد یه خاطرس  انگاری شروع یک نمایشه

کاشکی از دنیای این خاطره ها  سهم ما تمام خوبیا باشه

توی پشت صحنه ی دنیای ما  خوبی و بدی می مونه یادگار

زندگی برای ما یه خاطرس از تمام قصه های روزگار

بهتره به قلبامون دروغ نگیم  زندگی هر طور که باشه می گذره

من و تو مسافریم تو این روزا  مثل خورشید تو نگاه پنجره

هممون پشت نگاه صورتک همیشه از صبح تا شب قایم می شیم

واسه پنهون کردن گریه هامون روی قلب و روحمون خط می کشیم

اگه باز از روزگار دلت گرفت لحظه ها ثانیه ها ابری شدن

بیا با من بیا با من بیا با من بیا با من

توی پشت صحنه ی دنیای ما خوبی و بدی می مونه یادگار

زندگی برای ما یه خاطرساز تمام قصه های روزگار

توی پشت صحنه ی دنیای ما خوبی و بدی می مونه یادگار

زندگی برای ما یه خاطرس از تمام قصه های روزگار

سلام به دوستای همیشگی و خوبه من...این وبلاگ با بقیه وبلاگ هامون که معمولا

راجع به وحید هاشمیانهست فرق می کنه...

فازی جوونم راست می گه...می خوایم تا ۴۰ سال ۵۰ سال دیگه اگه زنده باشیم

خاطرات این روز های با هم بودن و زندگیمون رو بنویسیم...

من آناهیتا هستم ...یه کم از فازی جوون کوچولو ترم...قراره رشته ی تجربی و

داروسازی

بخونم و عاشقه شیمی و فیزیک هستم و سر این دوتا کلاس تخته در اختیاره منه..

تکواندو کارم و کمربند مشکی دارم...دیووونه ی تکواندوام...یه روز واستون تعریف

می کنم چی شد رفتم تکواندو...

تو دنیای ورزش عاشق ورزشکارام و فقط وفقط از ۵ نفر اطاعت می کنم(در ورزش)

: استاد جوانمرد(استاد تکواندو) پدر عزیزم(عضو سابق تیم ملی دوچرخه سواری)

استاد هادی ساعی...استاد یوسف کرمی وووووو وحییییید هاشمیان...

حالا برای اولین آپ بسه...منتظرمون باشید...

آنی و فازی...آناهیتا بودمااا

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط آناهیتا و فائزه
 
   
  سلام.من فائزه هستم.متولد ۲۱ آذر ۱۳۶۹.رشته ي رياضي و امسال ديپلم ميگيرم!دوست دارم مهندسي الكترونيك يا مكانيك بخونم(دانشگاه دولتي) و توي اين ۲ سال باقي مونده همه ي سعي و تلاشمو ميكنم.

همونجوري كه گوشه ي وبلاگ هم گفتم همه منو با اسم نگين ميشناسن!!كه تا چند وقت پيش دليلي نميديدم كه اسم اصليمو ديگران بدونن!!ولي ديروز كه آناهيتا ساعت ۳ بهم اس ام اس داد و گفت يه كار خيلي مهم دارم و اون موقع نزديك بود قلبم بياد توي دهنم كه چه اتفاقي افتاده تصميم گرفتم اسم اصليمو بگم!!من و آناهيتا قرار گذاشتيم اين وبلاگو بسازيم تا تمام خاطراتمونو به عنوان يادگاري بنويسيم و به هم قول داديم كه هيچ وقت وبلاگو حذف نكنيم!!!!دوست دارم اگه ۳۰ سال ديگه برگشتم تا خاطراتمو بخونم همه جا اسم خودم باشه

TinyPic image

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط آناهیتا و فائزه
 
 

pictofxt

Lonely Girl Template

template id : TBF_004 template name : Lonely Girl Template for Blog

tavalodekhaterat

آناهیتا و فائزه

http://tavalodekhaterat.blogfa.com

پشت صحنه ی دنیای ما

سلام.من(فائزه) و آناهیتا تصمیم گرفتیم یه وبلاگ با همدیگه بسازیم تا خاطراتی که توی این دوران داریمو ثبت کنیم تا همیشه یادگار بمونه.برای همین مجبور شدم اسم اصلیمو بنویسم.چون ما قصد نداریم این وبلاگو در هیچ زمانی حذف کنیم.می خوام اگه یه روزی مثلا 30 سال دیگه برگشتم تا خاطراتو بخونم با اسم اصلی خودم باشه!!! زندگی هر جور که باشه میگذره Professional Web Site Design Center

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

آناهیتا و فائزه,tavalodekhaterat,http://tavalodekhaterat.blogfa.com, tbf_004, TBF_004, girl, Lonely Girl Template, template, black template, pictofxt, blog, blogging, dairy, note, يادداشت, زوزانه, خاطرات, وبلاگ, بلاگ, قالب سياه, دختر, سياه, دختر تنها, قالب تنهايي, قالب دخترانه Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Site Design Studio Professional site design Template Design Studio قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt Farsi Blog

www.lovelorn-java.blogfa.com


Cursors