|
به نام خدايي كه مي پرستيمش

من اگه نباشم کی واسه همیشه تورو می پرسته؟
کی برات می میره ؟کی نمی شه خسته؟
کی تورو می ذاره روی دو تا چشماش؟
کی اگه نباشی می گیره نفس هاش؟؟

يادته؟؟؟!آره همون روزو مي گم!همون روزي كه توي بازار قيصريه داشتي به مغازه ها نگاه
مي كردي...آره!يادته؟؟داشتي دنبال دوستي مي گشتي كه هيچ وقت...هيچ وقت از نزديک
نديده بوديش...
جالبه نه؟؟!يادته؟؟!آره همون روزو مي گم...روزي كه واسم ميل زدي و گفتي اگه خواستي
شمارتو بهم بده....يادته؟؟!چطوري به هم اس ام اس مي داديم؟؟فازي با توام!چرا هيچي
نمي گي!؟
دارم با تو حرف مي زنم......!يادته؟؟!فكر مي كردم سال ها طول مي كشه تا بتونيم همديگرو
ببينيم....ولي......!3 سال...شايد هم 2 سال و نيم!لحظه لحظه ها رو از دور با هم گذرونديم!
باورت مي شه؟؟؟!!حالا هم من تورو ديدم هم تو منو...من همينم كه مي بيني...نه اون
عكساي رو ديوار!دلم برات تنگ شده!تا كي؟؟؟تا كي همو نمي بينيم؟؟!دلم مي خواد
بنويسم!همه ي خاطره هاي شيرينمون
توي اون دو روز رو...دلم مي خواد بگم تا شايد يه روزي چشمم بهشون بخوره و.........تا...!
نمي دونم..مي نويسم!من مي نويسم!كه از من يادگاري بمونه!
اين روزا همش فكر مي كنم شايد يه روزي نباشم!نمي دونم چرا!احساس مي كنم اون
روز....دوست دارم بخونيش تا به ياد آري دوستي رو كه مي دوني هيچ وقت از يادش نمي
ري!

بهمون گفته بودن از طرف مدرسه مي خوايم بريم اصفهان!كلي ماجرا داشتيم!من نمي
آم...من مي آم...مامان و بابام نمي ذارن...مي خوام بيام...دوست ندارم بيام!
اينا حرفايي بود كه توي دو ماه زير لب بچه ها زمزمه مي كردن!يكي مي گفت:آناهيتا مياي
ديگه؟؟؟!!!اون يكي:خوش نمي گذره نريم!!!يكي ديگه:تو نياي منم نمي ريم...بيا برييييييم!
نگين !تو مي آي؟؟؟!نه!بابام نمي ذاره!(البته نگين دو روز مونده بود كه بريم باباشو راضي
كردو اومد)
شيوا!تو مي آي؟؟!نه!اصلا مامانم اينا راضي نمي شن(شيوا نيومد)
مريم!تو مي آي؟؟!نه!نمي دونم!شايد(مريم هم اومد)
و.........!اولش قرار بود نرم!آخه شيوا تنها مي موند!ولي يه حرفي باعث شد نظرم عوض بشه
و....!
دو دل بودم!مامان و بابام نمي ذاشتن!داشتم پلك مي زدم و فكر مي كردم و يه كم بغض
داشتم كه يهوووووووو!ياد يه دوست افتادم!آره!ياد اون دوستي كه آرزوي ديدنش رو داشتم!
فائزه!!!

دويدمو رفت توي دفتر مديرمون!بهش گفتم منم ميااااااام!گفت تو بايد بياييييييي!ولي آخه
مامانم ايناااا!مديرمون تلفن رو برداشت و ....سلام!(مامان من پشت خطه)
دخترمون بايد بياد اصفهان هاااا!مامانم گفت:باباش نمي ذاره بدون خانواده جايي بره!مديرمون
گفت:اتفاقا ما يه مادر مي خوايم كه همراهمون بياد!شما تشريف بيارين!
مامان منم گفت:باشه! ميام!و...پدرمم راضي شد!وااااااااااااي!يه دفتر برداشتم و هرچي مي
ديدم مي نوشتم كه يادم نره واسه سفرم بردارم!
دو صفحه وسايل!راستش رفته بودم تو فكر كه واسه بهترين دوستم يادگاري چي ببرم!يه
يادگاري كه از صميم قلبم بهش بدم!
مي دونيد چيه!من از همه ي حشرات و حيوانات و جك و جونور ها بدم مياااااد!ولي عاشق يه
حشرم!عااااشقونه دوستش دارم!

روي در و ديوار اتاقم پر ه اون حشرس!كفش دوزك
به هركي كه خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي دوستش دارم يه کفش دوزک يادگاري مي دم
(کفش دوزك چوبي و كوچولو)
دلم مي خواست يه روزي فازي رو ببينم و بهش كفش دوزك بدم!ولي....!اون کفش دوزكا
خيلي كوچولو بود!من بايد به اندازه ي علاقم نسبت به فازي يه كفش دوزك خيلي بزرگ
بهش مي دادم!از نظر من اون كفش دوزك نشونه ي علاقه ي شديدم به فازي جووونم بود!
آره !يه كفش دوزك عروسكيه بزرگ!
و يه كارت كه خودم درست كرده بودم و توش چندتا جمله ي كوچيك ولي با معناي بزرگ
نوشته بودم!و يه كفش دوزك چوبي كه اون پايين كنار امضام بود!!!
روز سفر فرا رسيد!دلم مي خواست بهم خوش بگذره!آخه من امسال خيلي غم و غصه
داشتم!غمي بزرگ كه درکش واسه همه راحت نيست!مي خواستم نفس بكشم!مي
خواستم به نبود يكي عادت كنم....!
توي راه آهن!واي پر از چمدان هاي بچه ها شده بود!پر از ساك و كيف لب تاپ و اون وسط منم
دستام پر از وسايل بود!ولي بايد مواظب ساك كادوي فازي هم مي بودم!دنبال خودم كلي
وسايل راه انداخته بودم!

3 روز...!توي راه آهن دل درد گرفتم!آخه انقدر ذوق داشتم كه صبحانه فقط يه ليوان قهوه ي
خالي خوردم!وااي حالا دور خودم مي پيچم!ولي خوب شدم!
رفتيم سوار قطار بشم!ساعت 6 و 30 صبح بود!همه نشستن سر جاهاشون!يهو 8 تا سي دي
اومد طرفم!!!آره!بايد آهنگ مي ذاشتم!2 ساعت كه گذشت لب تاپم خاموش شد!شارژش
تموم شد!

حالا كجا شارژش كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!توي دست شويي يه پريز برق بود!!!خب!بيخيال!يه لب تاپ
ديگه روشن كنيد!همه داشتن آهنگ هاي فيلم علي سنتوري رو نگاه مي كردن!
رفيق من...!سنگ صبور غم هام.....به ديدنم بيا كه خيلي تنهام!
توي قطار حالم بد شد!به قول يكي قطار منو گرفته بود!از بس راه مي رفتم!از اين ور به اون
ور!سرم داشت گيج مي رفت!رسيديم اصفهان!وااااااااااااااااااااااي چقدر هوا گرمه!!!
خلاصه زنگ زدم به فازي!آني !كجايي؟؟؟!يه خيابون به اسم وحيد!چه خيابون قشنگي
بوداااااااا!

رسيديم به هتل!هتل آزادي!خوب بود!رفتيم اتاقا رو گرفتيم و حاضر شديم براي گردش!
كليساي وانك...!اگه بخوام اينارو هم تعريف كنم خيلي زياد مي شه!
فازي گفت فردا هرجا رفتي بگو منم ميام همون جا!ما صبح مي رفتيم عالي
قاپو....ولي................................!من و مامانمو دوستم مسموم شديم!

واي من فشار افتاد و وسط اتاق از حال رفتم!سرم!واااي نه تورو خدا به من سرم نزنيد...!
دكتره سرم رو زدو.......!الهي بميرم واسه خودم!اينم سفر شد؟؟؟!
صبح من و مامانمو دوستم نرفتيم عالي قاپو!واسه نهار حالمون خوب شد و رفتيم پايين!واي
بچه ها ذوق كرده بودن!انگار دور از جووووووونموننناااا مرده بوديم دوباره زنده شده بوديم!
بعدش فازي اس ام اس داد كه بعد از ظهر مياد ميدان نقش جهان!فااااااااااااازي داشت مي
اومد!ما رفتيم توي بازار قيصريه!داشتيم خريد مي كرديم كه من برگشتم تا ببينم فازي اومده
يا نه!
يهووو يه دختره خوشگل و دوست داشتنی رو ديدم كه داره دنبال يكي مي گرده!اون يه نفر من بووووووودم!آني!
فااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااازي جوووووووووووووووووووووونم!فائزه كپ كرده بود!اولش يه
لحظه واستاد!پريديم بغل همديگه!مامان فازي و خواهرش هم بودن!
وااااي وسط بازار ما همديگرو در آغوش گرفته بوديم!مثل فيلم هندياااا!همه بهمون نگاه مي
كردن!دوستاي من و...!رفتيم پيش مامان من!مامانامون با هم راه مي رفتن من و فازي هم
باهم!

اصلا باورمون نمي شد!فازي يه كادوي خوشگل برام آورده بود!يه جعبه از صنايع دستي
اصفهان!خييييييييييييييلي خيليييييييي خوشگل بود!با انگشتر و دستبند!ديگه هيچ وقت
انگشترمو از دست در نياوردم!

توي مدرسه هم دستمه!با هم راه مي رفتيم!بچه هاي مدرسمون همش مي پرسيدن اين
این دختر مهربون که باهاته كيه؟؟؟!بيشترشون فازي رو مي شناختن!از بس ازش حرف زده بودم...!
سورار درشكه شديم!۳ تايي!با عاطفه جوونم(خواهر كوچولوي فازي كه خيلي خيلي دوست
داشتنيه و منم عاشقشم)
فازي فيلم مي گرفت...هنوز نمي تونم باور كنم...نه!نمي تونم!كم كم عقربه هاي ساعت
موچيم داشت به سمت ساعت 5 و نيم بعد از ظهر مي رفت...لحظه اي كه من و فازي بايد جدا
مي شديم و من مي رفتم به سمت
اتوبوس كه بريم هتل...رفتيم بستي فروشي...خاله جون(مامان فازي که واقعا مهربون و گل و
دوست داشتنی اند) واسمون بستني خريد!
خيلي خوشمزه بود...آخه ما با هم بوديم!بعدشم...مامان من كل گروه رو(بچه هاي مدرسمون
رو)بستني مهمون كرد!
من وفازي تو اتوبوس بستني ها رو تعارف مي كرديم....همش از من مي
پرسيدن؟؟؟همسنته؟؟؟!رشتش چيه؟؟؟اسمش؟؟
خلاصه...از اتوبوس رفتيم پايين كه خدافظي كنيم...بازم آغوش گرم فازي منو پذيرفت...بهم
گفت فردا مياد تا سي ديه عكسارو بهم بده!
فردا ما بايد اتاقارو تخليه مي كرديم..ساعت 2 و نيم!فازي گفت تا از مدرسه تعطيل بشه مياد
هتل!واسه ناهار رسيد!از پشت شيشه ي رستوران هتل كه ديدمش دويدم كه برم و بغلش
كنم...

سي دي رو برام آورد...روش يه يادگاري نوشته بود كه هميشه ورد زبونم شده!
ديگه وقت داشت مي گذشت...ما بايد اتاقارو مي داديم...منم كه واسئلم پخش تختم بود!فازي
هم بايد مي رفت...چه تلخ....هر جا مي رفتيم دو نفري بشينيم يكي ميومد مي شست
پيشمون...
نشد با هم تنها بشیم...شايد يه روزي بشه...!الان كه دارم مي گم اشك از چشام مي ريزه!
فازي
داشت مي رفت...خيلي زود گذشت...!پايان اين ديدار!
هميشه به يادتم رفيق!هميشه كنارمي...حتي اگه نباشي!هميشه بهتريني!هميشه توي
بهترين لحظه هام به يادتم!اميدوارم يه روز تو خانوم مهندس بشي و منم خانوم دكتر و اون
موقع باهم تنها بشينيم و
از گذشته هايي كه گذشت بگيم...!از روزهايي كه نبودي ولي بودي!دوست دارم واسه
هميشه!فراموش نكن ياري رو كه باور كن تنهاي تنهاست و پر از شوق ديدارت!

آناهیتا
Medium (Media) Blog
سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
|